هیون_اینکارو نمیکنی...
سان_میکنم...یا برید حاضر شید یا وسایلتونو جمع کنید...
هیون و هیونگ با عصبانیت رفتن حاضر شدن...
تو اتاق هیونگ...
هیون در میزنه...
هیونگ_بیا...
هیون_حاضری؟؟
هیونگ_نمیدونم چیکار کنم...
هیون_دارم دیووونه میشم...
هیونگ_باید بهم بزنیم...
هیون_نمیشه چطوری؟؟
هیونگ_فعلا خواستگاریو قبول کنیم...ولی باهاشون خوب نباشیم...نمیتونیمم باشیم...
هیون_ک چی؟؟
هیونگ_پدر وقتی ببینه ما دوسشون نداریم باهامون راه میاد...
هیون_اره...بلند شو بریم...
....................................................
من حاضر شدم...ی پیراهن جذب سرمه ای پوشیدم،موهامم از بالا بستم...
رفتم اتاق نگین...
نگین_سلام...
من_سلام چ خوشگل شدی...
نگین ی پیراهن نیم تنه ی سبز پوشیده بود...
نگین_میسی...^__^
شهلا_دخترا حاضرید؟؟
من_اره...
شهلا_میدونم خوشحال نیستید ولی بخاطر پدرتونید اینکارو بکنید...
نگین_همیشه دوس داشتم با کسی ازدواج کنم ک دوسش داشته باشم...
شهلا_اونا عالین..میدونم بعدأ ازین حرفاتون پشیمون میشید...الانم بیاید پایین کمکم...
رفتیم پایین..
رضا_ای خدا...این پسرا اگه به شما بگن نه واقعأ احمقن...
من و نگین_مرسی...
شهلا_نگین تو بیا میز شامو بچین...ریحانه توام قهوه درست کن...
من و نگین_باشه....
همه کارارو کردیم منتظر بودیم ک مهمونا بیان....
رضا_اومدن...
سانی و کیو سان_سلام...
رضا_سلام خوش اومدین...
شهلا_سلام بفرمایید...
هیون و هیونگ_سلام...
رضا و شهلا_سلام بفرمایید..
منو نگین_سلام خوش اومدین...
سانی_سلام عزیزم..
کیو سان_سلام خانوما...
من_سلام..
هیون_سلام..
نگین_سلام بفرمایید...
هیونگ_مرسی...
همگی نشسته بودیم تو پذیرایی...پسرا خیلی پریشون بودن...
کیو سان_پس حله...نظر تو چیه هیون؟؟
هیون_چی؟؟
کیو سان_ریحانرو میگم...
هیون_آها خوبه...
نگین_از خداتم باشه (اروم بمن گف)
من_دقیقا
شهلا_شام آمادس بفرمایید...
شامو ک خوردیم...کیوسان گفت ک بریم تو اتاقمونو با هم حرف بزنیم...
هیونگ رفت اتاق نگین...هیونم اتاق من...
تو اتاق نگین...
هیونگ_خب بهتره بگم من دوس دختر دارم...
نگین_اینطوری اومدی خواستگاری؟؟
هیونگ_من نمیخوامت...
نگین_پس چرا اومدی؟؟
هیونگ_مجبورم بخاطر پدرم...
نگین_اووووووف...
هیونگ_یااا چته؟؟
نگین_دوس دخترتو دیدم...به من نمیرسه...(با نیشخند)
هیونگ_چطور جرأت میکنی خودتو با میرندا مقایسه کنی؟؟(بازوشو گرفت...)
نگین_آیییی درد داره ولم کن...
_پس اسم عجوزه میرنداس...
هیونگ قرمز شده بود...میخواست ی بلایی سر نگین بیاره ک پاش گیر کرد به تختو افتاد رو نگین...
بقیه قسمت بعدی...^__^
نظر فراموش نشه...
نظرات شما عزیزان:
nafiseh 
ساعت5:18---4 تير 1394
20000000000000000000000000000
پاسخ:^^